۱۳۹۴ اسفند ۱۲, چهارشنبه

معنی نام های کتاب مقدس / داود David


                                                             

لغت فوق به معنای   محبوب   می باشد. 

داود هشتمین و جوانترین پسر از پسران یسّا از اهالی بیت لحم و از قبیله یهودا بود. از نام مادر وی اطلاعاتی در دست نیست و در جایی نوشته نشده است. داود از نظر ظاهر جوانی شاداب، سرخ رو، خوش قیافه و ظریف بود و چشمانی زیبا داشته است.
داود در جوانی دارای شغل چوپانی بود و گوسفندان پدر خود را در سرزمین یهودا به چراگاه می‌برد. مبارزه وی با یک شیر و خرس در چراگاه و کشتن آنها، نشان از شجاعت وی داشته است.
داود از طرف خداوند برای پادشاهی بر اسرائیل به جای شائول انتخاب شد و توسط سموئیل با روغن مسح گردید و روح خداوند بر او قرار گرفت.
زمانی که بین اسرائیل و فلسطینیان جنگ در گرفت، سه تن از برادران داود به نام، اَلِیآب و اَبِیناداب و شَمّاه در میدان جنگ حضور داشتند. جُلْیات نام مرد مبارزی از شهر جَتّ بود که در اردوی فلسطینیان، فرمانده سپاه بود. وی دارای قامتی بزرگ و غول آسا بود. فلسطیان در میان سُوكُوه و عَزیقَه در اَفَسْدمّیم اردو زده و برای جنگ با اسرائیلیان آماده شدند، جُلْیات فلسطینی آنان را به مبارزه دعوت می‌کرد و هیچکس نبود که قدرت مبارزه با وی را داشته باشد. داود پس از آنکه وارد جبهه جنگ شد، اَلِیآب برادر داود، او را برای حضور در میدان نبرد مورد نکوهش قرار داد. داود نزد شائول رفته و از وی اجازه مبارزه با جُلْیات را گرفته و به جنگ وی رفت. جُلْیات به سبب سنگی که داود توسط فلاخن به سر وی پرتاب کرد، در درّه ایلاه کشته شد و اسرائیلیان پیروز شدند. داود شمشیر جلیات را به معبد خداوند تقدیم کرد. بعد از کشته شدن جلیات به دست داود، و زمانی که سر جلیات در دستش بود، توسط ابنیر فرمانده سپاه، به حضور شائول معرفی گردید. شائول داود را در اورشلیم نگاه داشت و نگذاشت به خانه پدرش برگردد.
پس از دور شدن روح خدا از شائول، روح پلید بر وی قرار گرفت، این روح برای آزار شائول بر وی قرار می‌گرفت. نزدیکان شائول به او گفتند: اگر اجازه دهی, نوازنده‌ای که در نواختن چنگ ماهر باشد پیدا کنیم تا برایت چنگ بنوازد و تو را آرامش دهد. سپس به دنبال داود فرستادند. روح پلید پس از چنگ نواختن داود، شائول را رها می‌کرد. داود مورد پسند شائول قرار گرفت و یکی از محافظان شائول گردید و پیش او ماند.
یوناتان پسر شائول از داود خشنود و او را دوست داشت و با داود عهد دوستی بست و ردا و شمشیر و کمان و کمربند خود را به او داد. شائول داود را بر اثر لیاقتش در انجام امور، یکی از فرماندهان سپاه خود کرد.
پس از جنگ بر جلیات به واسطه سرودی که مردم خواندند و داود را در مرتبه بالاتری در سرود خود قرار دادند، شائول خشمگین شده و به داود حسادت کرد، و از آن روز به بعد از داود کینه به دل گرفت. فردای آنروز زمانی که داود مشغول چنگ زدن برای شائول بود، وی دو بار به طرف داود نیزه پرتاپ کرد که او را بکشد، ولی نیزه‌ها به داود اصابت نکرد. شائول او را از دربار اخراج و سپس شغل پایین تری در سپاه خود به وی داد.
داود هر روز بیشتر در نظر مردم مورد تحسین قرار می‌گرفت و شائول بیشتر از قبل دچار هراس می‌گردید. شائول تصمیم گرفت دختر خود میرَب را به داود به زنی بدهد و در اصل می‌خواست او را به جنگ با فلسطینیان بفرستد تا داود کشته شود، اما داود نپذیرفت. پس از چندی به داود گفتند که میکال دختر دیگرش داود را دوست می‌دارد و شائول خوشحال شد، زیرا فرصت دیگری برای کشتن داود به دست فلسطینیان بود. دوباره به داود پیشنهاد دامادی شائول را دادند، اما داود گفت که من پول کافی برای پرداخت مهریه دختر پادشاه ندارم. و شائول شرط آنرا صد قلفة از مردان کشته شده فلسطینیان کرد. داود آنرا پذیرفت و با افراد خود رفته و دویست تن از فلسطینیان را کشته و قلفة آنان را برای شائول آورد و بدین ترتیب میکال را به زنی داود درآوردند و داود داماد شائول پادشاه گردید. داود در نبرد با فلسطینیان بیشتر از سایرین موفق بود و نام او بیشر بر سر زبانها می‌افتاد و میکال نیز او را دوست می‌داشت و این باعث ترس بیشتر شائول و دشمنی او با داود می‌گردید.
شائول به پسر خود یوناتان و افرادش گفت، که داود را بکشند. یوناتان به داود اطلاع داده و او خود را پنهان کرد. یوناتان پس از گفتگو با شائول، او را از کشتن داود منصرف کرد و داود دوباره به نزد شائول بازگشت. اما پس از چندی دوباره می‌خواست او را با پرتاب نیزه خود بکشد، اما نیزه به داود برخورد نکرد و او فرار کرد. شائول سربازانی را به خانه او فرستاد که زمانیکه از خانه بیرون می‌آید، او را بکشند، اما میکال زن داود، او را با خبر ساخته و داود با کمک میکال از طریق پنجره فرار کرد.
داود پس از فرار به شهر رامَه به نزد سموئیل رفت و تمام ماجرا را برای سموئیل تعریف کرد و سپس با او به نایوت رفته و در تحت حمایت سموئیل آنجا بماند. شهر رامَه در حدود پنج کیلومتری محل اقامت شائول قرار داشت. شائول سه بار افرادی را جهت کشتن وی به نایوت رامَه فرستاد، اما روح خدا بر آنان قرار می‌گرفت و نمی‌توانستند ماموریت خود را به انجام برسانند. سرانجام خو شائول تصمیم گرفت به نایوت رامَه برود، اما در بین راه روح خدا بر وی قرار گرفت و تا نایوت نبوت می‌کرد، و مردم گفتند: « آیا شائول هم نبی شده است؟ ». گفته می‌شود که مزبور شش، هفت و یازده در این زمان توسط داود سروده شده است.
داود از شهر رامَه نیز گریخته و به نزد یوناتان آمد و از او خواست که به وی کمک کند تا بداند، آیا شائول هنوز قصد کشتن او را دارد یا خیر؟ یوناتان پس از آگاهی از اینکه شائول همچنان قصد کشتن او را دارد، به داود اطلاع داد، زیرا که با داود دوست بسیار صمیمی بود و با او عهد بسته بود.( سموئیل باب بیست ).
زمانی که داود از دست شائول فرار می‌کرد، به نوآب نزد اخیملک رفته و گفت شائول مرا جهت انجام کاری مامور کرده است و به نان و سلاح نیاز دارم. اخیملک پنج نان مقدس و شمشیر جُلیات فلسطینی را به وی داد. داود سپس به نزد پادشاه فلسطینیان اَخیش در شهر جَت که مرکز فلطینیان بود، رفت ولی اَخیش وی را نپذیرفت. وی از شهر جَت به غار عَدُلاّم رفته و درآنجا چهارصد نفر به او پیوستند و با آنان به مِصْفَه موآب و نزد پادشاه موآب رفته و برای چندی آنجا بماند و سپس به واسطه سخن جاد نبی، آنجا را ترک کرده و به سرزمین یهودا رفت.
داود زمانی که شنید فلسطینیان با مردم قَعِیلَه جنک کرده و خرمنهای آنان را غارت می‌کنند، با فلسطینیان وارد جنگ شد و آنان را شکست داد و سپس پس از آگاهی از آمدن شائول به قَعِیلَه، آنجا را ترک کرده و در غارهای کوهی در بیابان زیف زندگی می‌کرد و پس از آگاهی از آمدن شائول به دنبال او به جنگل زیف رفته و در آنجا ساکن شد. داود چون باخبر شد که شائول به آنجا می‌آید، با افرادش به بیابان مَعُون در عَرَبَه واقع در جنوب یهودا رفت و شائول نیز آنان را تعقیب میکرد و داود دیگر راه فراری نداست، ولی در همان حال به شائول خبر دادند که فلسطینیان حمله کرده‌اند و شائول ار تعقیب داود دست برداشت و داود در غارهای عَین جَدی پنهان گردید.
شائول پس از بازگشت از جنگ با فلسطینیان به تعقیب داود در بیابان عَین جَدی رفت و زمانی که شائول وارد غاری شد، داود و دوستانش در انتهای غار بودند و می‌توانستند شائول را بکشند، ولی داود از کشتن شائول به خاطر اینکه برگزیده خداوند بود، اجتناب کرد. 
پس از مرگ سموئیل، داود و افرادش به بیابان فاران رفته و در آنجا ساکن شدند. نابال گله دار ثروتمندی در جنوب یهودا بود که در مَعُون زندگی می‌کرد. داود زمانی که نابال مشغول چیدن پشم گوسفندانش بود، افراد خود را نزد او فرستاد و گفت زمانی که شبانان تو نزد ما بودند، از آنها حمایت و یکی از گوسفندان تو نیز کم نشد، و حال هر چه می‌توانی برای این افراد به انجام برسان، اما افراد داود با واکنش بد نابال مواجهه شدند و داود با چهار صد نفر تصمیم گرفت به آنجا رفته و تمام خاندان او را از بین ببرد. اما ابیجایل همسر نابال، که زنی زیبا و باهوش بود با هدایایی به استقبال داود شتافته و او را از تصمیمش منصرف نمود. فردای آنروز وقتی نابال از وقایع مطلع شد، سکته کرد و پس از ده روز مرد.داود از ابیجایل خواستگاری کرد، و ابیجایل به همسری داود درآمد. و همراه با زن دیگر داود، در پیش داود ساکن شدند. داود زن دیگری نیز به نام اَخینُوعَمِ یزْرَعیلیه نیز داشت، زیرا شائول دخترش میکال را که زن داود بود به شخص دیگری به نام فَلْطی داده بود.
شائول دوباره برای یافتن و کشتن داود، با سه هزار نفر به بیابان زیف رفت. ولی زمانی که شائول و سپاهیانش در خواب بودند، داود و ابیشای به محل خواب شائول رفته و ابیشای زمانی که شائول در خواب بود، از داود اجازه خواست که او را بکشد ولی داود او را از کشتن شائول منع کرد و تنها نیزه و سبوی آب شائول را با خود بردند. شائول پس از آگاهی از ماجرا از جنگ با داود منصرف شد و مراجعت کرد.
داود به دلیل ترس از شائول، با ششصد نفر همراهانش و خانواده آنان به شهر جَتّ در فلسطین و به نزد اَخیش پادشاه آنجا رفت. اَخیش محلی به نام صِقْلَغ را برای سکونت به آنان داد و داود برای یک سال و چهار ماه در انجا ماند و در این مدت با قبایل جَشُوریان و جَرِزّیان و عَمالَقَه در جنگ بود.
زمانی که داود همراه با اَخیش به جنگ رفته بود، عمالیقی‌ها به صِقْلَغ حمله کرده و شهر را سوزانده و همه و دو زن داود را نیز به اسیری بردند. داود پس از بازگشت و آگاهی از حمله عمالیقی ها، به تعقیب آنان پرداخته و پس از شکست دادن آنان همه اسیران و غنیمت‌ها را باز گرداند.
شائول در حمله فلسطینیان به اسرائیل شکست خورد و خودش و سه پسرش، یوناتان و ابیناداب و مَلْكیشُوع در این جنگ کشته شدند. در سومین روز بازگشت داود به صِقْلَغ از جنگ با عمالقه، شخصی نزد وی آمد و خبر شکست اسرائیل و کشته شدن شائول و یوناتان را به وی داد. داود و همراهانش برای قوم خدا و شائول و یوناتان ماتم گرفته و آن روز را روزه گرفتند. داود برای شائول و یوناتان مرثیه‌ای نوشته و دستور داد در سراسر اسرائیل خواند شود. متن این مرثیه در کتاب یاشَر ثبت شده است.
پس از مرگ شائول، داود به شهر حَبْرُون رفت و در آنجا وی را به پادشاهی یهودا مسح کردند و داود مدت هفت سال و نیم بر خاندان یهودا در حَبْرُون سلطنت کرد. بعد از مرگ شائول و سه پسرش در جنگ با فلسطینیان، ابنیر، جوانترین و تنها پسر شائول، اِیشْبُوشَت را به مَحْنایم آورده و در آنجا او را پادشاه ساخت. تمامی قبایل اسرائیل به غیر از قبیله یهودا که از داود حمایت می‌کردند، از پادشاهی اِیشْبُوشَت حمایت کردند.
در بین خاندان شائول و داود همیشه جنگ و نزاع بود. پس از آنکه اِیشْبُوشَت، ابنیر را متهم کرد که با یکی از کنیزان شائول به نام رصفه، دختر آیه، همبستر شده است. ابنیر خشمگین شده و دست از حمایت او برداشته و با قبول درخواست داود و برگردندان میکال زن سابق داود، عهد دوستی و همکاری با او بست. ابنیر هنگام که از حبرون و از نزد داود باز می‌گشت توسط یوآب در دروازه شهر و بدون آگاهی داود، به انتقام خون برادرش عسائیل، که توسط ابنیر در جنگ جبعون کشته شده بود، او را کشت.
او را در حبرون به خاک سپردند و داود برای او روزه گرفته و نوحه سرایی کرده و از او به عنوان یک مرد و یک سردار بزرگ یاد کرد.
اِیشْبُوشَت و اسرائیل پس از مرگ انبیر دچار اظطراب گشتند. دو تن از سرداران اِیشْبُوشَت به نامهای بَعْنَه و ریكاب، زمانی که او در خواب بود، وارد خانه شده و او را کشتند و سرش را برای داود بردند، داود هر دوی آنها را به سبب کارشان کُشت و سر اِیشْبُوشَت را در قبر اَبْنیر در حَبْرُون دفن كردند.
پس از مرگ اِیشْبُوشَت تمامی بزرگان اسرائیل در حَبْرُون جمع شده و داود را به پادشاهی تمامی اسرائیل مسح کردند. داود به مدت سی و سه سال بر یهودا واسرائیل سلطنت کرد. پس از آن داود به اورشلیم که در دست یبوسیان بود حمله کرد و پس از شکست آنان، قلعه صهیون را گرفت و در آنجا ساکن گشت و اورشلیم را پایتخت اسرائیل کرد و شروع به آبادانی شهر نمود. حیرام، پادشاه صور سفیرانی به همراه چوب سرو آزاد لبنان و نجاران و سنگ تراشان برای کمک و ساختن کاخی برای داود، به اسرائیل می‌فرستد. روز به روز بر قدرت داود افزوده می‌شد. فلسطینیان چون شنیدند داود به پادشاهی انتخاب شده، تمام نیروهای خود را برای جنگ با داود گرد آوردند، اما داود با کمک و راهنمایی خداوند، در دو نوبت آنان را شکست داد.
پس از آوردن صنوق عهد خداوند از فلسطین، آنرا در خانه کوهستانی ابیناداب قرار دادند. تابوت عهد مدت بیست سال در خانه ابیناداب باقی ماند، تا اینکه داود آنرا از آنجا برداشت. زمانی که داود تصمیم به انتقال تابوت عهد خداوند از خانه ابیناداب به اورشلیم گرفت، تمام قوم اسرائیل به بَعْلَه كه همان قریه یعاریم در یهوداست، رفتند. تابوت عهد را بر ارابه‌ای که توسط گاوان کشیده می‌شد قرار داده، و اَخِیو و عُزَّه مسئولیت راندن ارابه را بر عهده داشتند. چون گاوان ارابه می‌لغزیدند، عُزَّه دست خود را به صندوق عهد دراز کرد تا آنرا بگیرد و لی به سبب خشم خداوند در همانجا مُرد. و داود ترسیده صندوق عهد را به خانه عُوْبید اَدُوم جَتّی بردند. پس از سه ماه با قربانی و پایکوبی صندوق عهد را به اورشلیم برده و در خیمه‌ای که داود برایش مهیا کرده بود، قرار دادند.
داود با فلسطینیان وارد جنگ شده و ایشان را ذلیل و خوار ساخت. موآبیان و اَرامیان و ادومیان را شکست داد و ایشان به داود خراج می‌دادند. داود، هَدَدعَزَر، پادشاه صُوبَه را شکست داد و تُوعِی پادشاه حمات، پس از پیروزی داود پادشاه، بر هَدَدعَزَر، که از دشمنان تُوعِی بشمار می‌آمد، پسرش یورام را با هدایایی از ظروف نقره و طلا و برنج، نزد داود فرستاد تا جویای سلامتی داود و تبریک به وی باشد.خداوند در تمامی جنگها، داود را کامیاب می‌ساخت.
پس از آنکه امنیت و آرامی در کشور برقرار شد، داود روزی به ناتان نبی گفت که می‌خواهد برای صندوق عهد خداوند معبدی بسازد. اما خداوند به ناتان گفت برود و به داود بگوید که خداوند اجازه ساختن معبد را به او نمی‌دهد، اما خداوند می‌گوید که من یکی از پسرانت را وارث سلطنت تو خواهم کرد و او برای من معبدی خواهد ساخت.
داود روزی بر بالای پشت بام زنی به نام بَتْشَبَع را دیده و خواستار او گردید. بَتْشَبَع، زن اُوریای حِتِّی یکی از سی سردار شجاع لشکر داود بود. اوریا زمانی که با یوآب در جنگ با بنی عَمّون در رَبَّه بسر میبرد، داود با زن وی بَتْشَبَع همبستر شده و بَتْشَبَع حامله شد. داود با همکاری یوآب، نقشه قتل وی را کشیدند. اوریا را در خط اول جنگ قرار دادند تا کشته شود، داود پس از مرگ اوریا با زن وی بَتْشَبَع ازدواج کرد. خشم خداوند به توسط ناتان نبی به وی گفته شد و داود توبه کرده و خود را آماده برای تاوان گناهش کرد.خداوند پسر اول بتشبع را که حاصل زنا بود، بیمار و درگذشت. پس از آن بتشبع از داود، صاحب چهار پسر به نامهای شِمْعی و شوباب و ناتان و سُلیمان گردید. سلیمان به واسطه بتشبع به پادشاهی رسید، و داود سلیمان را به پادشاهی انتخاب کرد.
اَبْشالُوم سومین پسر از شش پسر داود بود. ابشالوم دارای خواهر زیبایی به نام تامار بود که با حیله توسط امنون برادر ناتنی ابشالوم مورد تجاوز قرار گرفت. اما داود پادشاه تنها غضبناک شده و از محاکمه او اجتناب کرد. اما ابشالوم از خواهر خود نگهداری کرده و کینه امنون را به دل گرفت. دو سال بعد, ابشالوم در بعل حاصور واقع در افرایم به مناسبت چیدن پشم گوسفندان جشنی بزرگ ترتیب داده و تمام پسران پادشاه را دعوت کرد. و به خادمین خود دستور داد، زمانی که امنون مست گردید او را بکشند و از هیچ چیز نترسند و بدین ترتیب امنون به قتل رسید. و ابشالوم فرار کرده و به تلمای (پسر عمیهود) پادشاه جشور پناه برد و سه سال در آنجا ماند. بعد از سه سال با تدبیر یوآب به اورشلیم بازگشت، اما برای مدت دو سال پدرش را ندید. او با عرابه و پنجاه مرد که پیشاپیش او می‌دویدند، با شکوه بسیار در بین انظار ظاهر گشته و با داوری در شکایات و مشکلات مردم، آنها را بر علیه پادشاه و به نفع خود می‌فریفت. بعد از چهار سال به بهانه ادای نذر در حَبْرُون، از پادشاه اجازه گرفته و به آنجارفت و به دنبال مشاور داود، اَخِیتُوفَلِ جیلونی فرستاده و پس از جلب نظر او ادعای پادشاهی کرد. داود پس از شنیدن این خبر از اورشلیم فرار کرده و ابشالوم وارد اورشلیم گردید و برای پادشاهی مسح گردید.
ابشالوم نقشه جنگی اَخِیتُوفَلِ را بر علیه داود که می‌توانست موفق باشد، نپذیرفته بلکه گوش به نظر حوشای ارکی داد و جاسوسان داود او را مطلع کرده و مانع پیروزی ابشالوم و کشته شدن داود شدند. افراد داود با سپاهیان ابشالوم در جنگل افرایم وارد جنگ شدند، حدود بیست هزار نفر در این نبرد کشته شدند، و ابشالوم در میان درختان بلوط گرفتار شده و توسط یوآب و سربازان او کشته شد. جنازه او را در گودالی میان جنگل انداخته و روی او را با توده بزرگی از سنگها پوشانیدند.
داود یوآب را برای سرشماری قوم خداوند فرستاد و خداوند را خشمگین ساخت. جاد، پیام داوری و مجازات خداوند را در مورد سرشماری قوم توسط داود، به او اعلام کرد. وبا بر اسرائیل قرار گرفت و بیش از هفتاد هزار نفر از بین رفتند. جاد از داود خواست تا مذبحی در خرمنگاه اَرُونه یبوسی برای خداوند برپا کند. پس از گذراندن قربانی در این مذبح، وبا از اسرائیل رفع گردید.
پس از آن زندگی داود در آرامش گذشت. در حدود هشتاد مزبور از مزامیر را داود سروده است. آخرین کلام او وصیت وی به سلیمان بوده است. وی در سن هفتاد سالگی پس از چهل سال و شش ماه سلطنت درگذشت و او را در کوه صیهون، در شهر داود دفن کردند و سلیمان به جای پدرش بر سلطنت قرار گرفت.
برگرفته از سایت کلمه

هیچ نظری موجود نیست: